❤ღ دُنــیـای ِ ایــن روز هــای ِ مــا ღ❤ بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ تاریخ های مهم: ♥تولد من:20/1/72 ♥تولد همسر:7/7/65 ♥اولین دیدار:8/11/91 ♥عقد:22/1/92 ♥عروسی:6/4/92 http://dreamylife.mihanblog.com 2020-02-16T03:18:57+01:00 text/html 2018-11-12T14:29:21+01:00 dreamylife.mihanblog.com بهار..✿ 111 http://dreamylife.mihanblog.com/post/162 بعد از گذشت ثلث اول بارداریم میتونم به جرات بگم که جزو خوش شانس ترین زن های تاریخم<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"><div>تا اینجا واقعا راحت گذشته برام و چون قبلا تجربه ی مشابهی داشتم کاملا قدر این روزهارو میدونم<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/3.gif"></div><div>سه ماهه ی اول بدون درد و تهوع گذشته،بجز حالت تهوع صبحگاهی که با خوردن یه لقمه غذا یا حتی یه حبه قد رفع میشه هیچ مشکل دیگه ای ندارم<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/71.gif"></div><div>فقط مشکلم بی اشتهاییه که دکتر گفته کم کم رفع میشه :)</div><div>حدود 6 کیلو وزن کم کردم و خیلی زود خسته میشم ولی اونقدر زیاد نیست که بیوفتم یه گوشه.</div><div>یک روز در هفته دانشگاهم،سه روز یوگا و چهار روزم میرم پیاده روی<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"></div><div>در کل از روند بارداریم راضیم و فکر میکنم تو بهترین زمان ممکن خدا نی نی جان بهمون داده،خیلی اگاه تر از بارداری قبلیمم و ارامشمم بیشتره،اینقدر که به زایمان طبیعی فکر میکنم<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/8.gif"></div><div>غربالگری اول رفتم ولی نتونستن تشخیص بدن دخلمه یا پسمل<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"></div><div>اما تاریخ زایمانم 23 اردیبهشت تعیین کردن<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/5.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/6.gif">حالا بستگی به انتخاب خودم داره که طبیعی زایمان کنم یا سزارین،خداروشکر دکتر انتخاب برعهده ی خودم گذاشته و واقعا باعث ارامش خاطرم شده<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/21.gif"></div><div>تمام دعام تو این روزها اینه،الهی خدا دامن همه ی کسایی که یه جوجه میخوان سبز کنه<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/11.gif"></div> text/html 2018-09-20T04:41:17+01:00 dreamylife.mihanblog.com بهار..✿ 110-best day ever http://dreamylife.mihanblog.com/post/161 <div style="text-align: center;">110 تا پست گذاشتم تو این وبلاگ،ولی امروز از همه ی روزهایی که چیزی مینوشتم خوشحالترم ...</div><div style="text-align: center;">امیدوارم حال خوبم ادامه دار باشه و زهر نشه تو گلوم.</div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/55.gif">Storks are on way</div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: right;">+هنوز هیچکس چیزی نمیدونه و من رو زمین نیستم :)))))</div> text/html 2018-09-03T23:24:06+01:00 dreamylife.mihanblog.com بهار..✿ 109 http://dreamylife.mihanblog.com/post/159 زین پس خانوم دکتر صدام کنید لطفا<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"><div><br></div><div>پ.ن:تُف تو ریا و تظاهر<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/15.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/16.gif"></div> text/html 2018-06-19T00:40:57+01:00 dreamylife.mihanblog.com بهار..✿ 108 http://dreamylife.mihanblog.com/post/158 آب زنید راه رااااا ....<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/8.gif"> text/html 2018-05-23T19:40:20+01:00 dreamylife.mihanblog.com بهار..✿ 107 http://dreamylife.mihanblog.com/post/157 نامبرده بعد مدتها میخواد خانوادش رو ببینه خوشحاله<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"> text/html 2018-03-14T19:59:06+01:00 dreamylife.mihanblog.com بهار..✿ 106 http://dreamylife.mihanblog.com/post/156 الان فقط دوتا ترس تو زندگیم دارم<div>اول اینکه،دیگه نتونم مامان بابام ببینم</div><div>دوم،خانوم جانم چیزیش بشه</div><div>بجز اینا،هرکس و هرچیز دیگه ای تو الویت دوم برام،کاش میشد به همه بگم<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/29.gif"></div> text/html 2018-01-04T17:29:27+01:00 dreamylife.mihanblog.com بهار..✿ 105 http://dreamylife.mihanblog.com/post/154 کلاس دوم یا سوم دبستان بودم که یهو عشق و علاقه ی زیادی به کریسمس پیدا کردم<span style="white-space:pre"> </span><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"><div>هی از من اصرار که درخت و کادو میخوام و از خانواده انکار :/</div><div>خلاصه سال نو میلادیم اومد و رفت،ولی من به خواسته دلم نرسیدم<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/29.gif"></div><div>عیدم اومد و رفت،روز تولدم از کلاس ژیمناستیک رفتم خونه مامان بزرگم دیدم تو تشت مسی برام سبزه کاشته و لا به لاش پر کادو و خوراکی کرده<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/8.gif"></div><div>نزدیکای عید بابابزرگم این ایده رو داده بود برای سر سفره هفت سین ولی سبزه اون اندازه که میخواست رشد نکرده بود پس گذاشتش برای تولدم<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div>+همون سالها یکی ازم پرسید تو چجوری اینقدر بابابزرگت دوست داری،کاش بلد بودم جوابی که درخور روح بزرگ آقاجانم بود بهش بدم :(</div><div><br></div> text/html 2017-12-30T12:54:50+01:00 dreamylife.mihanblog.com بهار..✿ 104 http://dreamylife.mihanblog.com/post/153 من دوباره کنترات پست گرفتم،زمان بدرود گفتن فضای مجازی برای مدتها نزدیکه<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"><div>امروز چندنفر دیدم امتحان داشتن،چقدر خوشحالم که امتحان و ندارم و چقدر ناراحتم که دانشجو نیستم :))</div><div>دوستم میخواد بره کلاس ترکی،به منم پیشنهاد داده برم.خودم دودلم،دوست دارم اگر قرار باشه زبان دیگه ای یاد بگیرم عربی باشه،ترکی زیاد به کارم نمیاد<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/39.gif">ولی باز فکر میکنم به خودم باشه که کلاس نمیرم،حداقل برم با این یه فعالیت مثبتی داشته باشم<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"></div><div><br></div> text/html 2017-12-24T12:32:13+01:00 dreamylife.mihanblog.com بهار..✿ 103 http://dreamylife.mihanblog.com/post/152 امشب شب کریسمس و من وسط یه مشت آدم شاد و سرخوش زانوی غم بغل گرفتم.<div>چرا؟</div><div>نمیدونم<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"></div><div>یه چیز جالب راجعب دوستم فهمیدم اینه که از سرود کریسمس خوشش نمیاد.</div><div>من بخاطر موسیقی قشنگش میذاشتم و هی گوش میدادم(کلا خیلی به مناسبتا اهمیت میدم<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif">) و اون بیچاره هی خودخوری میکرد.</div><div>خلاصه که فهمیدم چون موزیک مذهبیه ایشون با شنیدنش کهیر میزنه و دچار تشنج میشه و منم از اون موقع براش البوم کویر گذاشتم،تا الان که خوب ارتباط برقرار کرده ببینم دور چندم بالامیاره<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/21.gif"></div><div>حالا قرار شده تو کریسمس ایو براش یا مقلب القلوب بخونم<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/29.gif"></div><div>یه خاطره ام یادم اومده از 8 9 سالگیم بعدا میگم<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"></div><div><br></div><div><br></div><div>"هرچند که دیگه هیچکس به وبلاگستان نمیاد،ولی بابای دوستان<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/11.gif">"</div> text/html 2017-12-09T15:39:34+01:00 dreamylife.mihanblog.com بهار..✿ 102 http://dreamylife.mihanblog.com/post/150 دوست بابام فوت شد،من نمیدونستم و پنج شنبه شب تازه فهمیدم بابا از چهارشنبه اومده تهران.<div>چون نمیتونست بیاد پیشم زودتر بهم نگفته بود.</div><div>جمعه هم خونه ی مادر بزرگم بود،اخر شب اومد خونه ما.</div><div>رخت خواب انداختم تو پذیرایی خوابیدیم،خیلی احساس خوبی داشتم<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif" style="font-size: 11px;"></div><div>بابا امروز باز رفت خونه دوستش به بچه هاش سر بزنه،گفتم اگر مادرشون اجازه میده بیارتشون خونه ما.زنگ زد گفت میان باهام.</div><div>من تو تسلیت گفتن افتضاحم و اصلا نمیدونم چه ری اکشنی باید نشون بدم تو مواقع حساس.</div><div>رفتم ده دقیقه گریه کردم،بعد زنگ زدم به کامران گفتم من این کار کردم و الان پشیمونم،نمیدونم باید چیکار کنم<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/2.gif" style="font-size: 11px;"></div><div>گفت نگران نباش،من میام یکاری میکنیم -_-&nbsp;</div><div>حدود ده دقیقه بعد مهمونای کوچولوم اومد خونه،دوتا بودن یه دختر و یه پسر،6 و 9 سال.یه برادر 18 ماهه ام داشتن که پیش مادرشون مونده بود.</div><div>کامران دوتا انیمیشن گرفته بود و یه بازی فکری و یه کوه خوراکی.</div><div>خداروشکر روابط عمومی قوی کامران و عشق و علاقه ی ذاتیش به بچه ها باعث شد بهشون خوش بگذره،راجعب جایی که باباشون رفته صحبت کردیم،منم از بابابزرگم گفتم،گفتم عکسش دارم و باهاش حرف میزنم،وقتی بهم میخنده میفهمم<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/8.gif" style="font-size: 11px;"></div><div><span style="font-size: 11px;">تا پنج دقیقه پیش اینجا بودن،بعد گفتن دلشون برای مامانشون تنگ شده و بابام بردشون خونه.</span></div><div>موقع رفتن حالشون بهتر بود و من فقط میتونستم براشون آرزوی خوشبختی و آرامش کنم.</div><div>خدای خوبم!</div><div>ما همه در برابر خواست تو تسلیمیم،اگر درد و رنجی قراره بهمون بدی صبر و استقامتشم بده،نذار کم بیاریم و ازت دور بشیم<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/63.gif" style="font-size: 11px;"></div> text/html 2017-12-06T14:30:47+01:00 dreamylife.mihanblog.com بهار..✿ 101 http://dreamylife.mihanblog.com/post/149 از اینستاگرام بخاطر بیدار کردن ژن مقایسه گرم بدم میاد.<div>از دوشنبه که اون اتفاق افتاد تا همین دو ساعت پیش ده سال گذشت بهم.</div><div>همش به خودم میگفتم واقعا چقدر بدبخت و بی خاصیتم.ساعتها در رو خودم بستم،کامران ندیدم و خودخوری کردم.</div><div>تا پیج مادری دیدم که بچه ی 4 سالش فوت شده بود،زخم زبون خورده بود بازم شکرگزار خدا بود&nbsp;<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/2.gif" style="font-size: 11px;"></div><div>هعی خدااا...</div><div><span style="font-size: 11px;">خدایا بخاطر داده و ندادت شکر</span><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/8.gif"></div> text/html 2017-12-04T15:18:02+01:00 dreamylife.mihanblog.com بهار..✿ 100 http://dreamylife.mihanblog.com/post/148 فامیل خیلی دور کامران رو بعد دوسال دیدم،زل زده تو چشمم میگه آخییییی عزیزم،بچه دار نمیشی نه؟&nbsp;<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/22.gif" style="font-size: 11px;"><div>منم بر و بر نگاهش کردم،چقدرررر پشیمونم،چقدرررر<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/2.gif" style="font-size: 11px;"></div> text/html 2017-10-21T13:38:18+01:00 dreamylife.mihanblog.com بهار..✿ 99 http://dreamylife.mihanblog.com/post/146 به چه عدد خوش یمنی رسیدم ولی چیزی ندارم بنویسم<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"><div>علی الحساب ای دی اینستاتونو بدین من بیام فولوتون کنم ببینم چخبره<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/19.gif" style="font-size: 11px;"></div> text/html 2017-07-14T21:24:58+01:00 dreamylife.mihanblog.com بهار..✿ 98 http://dreamylife.mihanblog.com/post/145 من برگشتم<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"><div>نمیدونم تو اینستاگرام تعاملات ادامه بدم یا نه،خیلی زندگی سخته<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif" style="font-size: 11px;"></div> text/html 2016-12-09T12:27:05+01:00 dreamylife.mihanblog.com بهار..✿ 97 http://dreamylife.mihanblog.com/post/144 ای کاش هوا هرروز برفی و بارونی بود&nbsp;<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/63.gif">