تبلیغات
❤ღ دُنــیـای ِ ایــن روز هــای ِ مــا ღ❤

Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ بهار و کامران Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ


Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:دوشنبه 21 آبان 1397-05:59 ب.ظ

نویسنده :بهار..✿

111

بعد از گذشت ثلث اول بارداریم میتونم به جرات بگم که جزو خوش شانس ترین زن های تاریخم
تا اینجا واقعا راحت گذشته برام و چون قبلا تجربه ی مشابهی داشتم کاملا قدر این روزهارو میدونم
سه ماهه ی اول بدون درد و تهوع گذشته،بجز حالت تهوع صبحگاهی که با خوردن یه لقمه غذا یا حتی یه حبه قد رفع میشه هیچ مشکل دیگه ای ندارم
فقط مشکلم بی اشتهاییه که دکتر گفته کم کم رفع میشه :)
حدود 6 کیلو وزن کم کردم و خیلی زود خسته میشم ولی اونقدر زیاد نیست که بیوفتم یه گوشه.
یک روز در هفته دانشگاهم،سه روز یوگا و چهار روزم میرم پیاده روی
در کل از روند بارداریم راضیم و فکر میکنم تو بهترین زمان ممکن خدا نی نی جان بهمون داده،خیلی اگاه تر از بارداری قبلیمم و ارامشمم بیشتره،اینقدر که به زایمان طبیعی فکر میکنم
غربالگری اول رفتم ولی نتونستن تشخیص بدن دخلمه یا پسمل
اما تاریخ زایمانم 23 اردیبهشت تعیین کردنحالا بستگی به انتخاب خودم داره که طبیعی زایمان کنم یا سزارین،خداروشکر دکتر انتخاب برعهده ی خودم گذاشته و واقعا باعث ارامش خاطرم شده
تمام دعام تو این روزها اینه،الهی خدا دامن همه ی کسایی که یه جوجه میخوان سبز کنه


نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 29 شهریور 1397-09:11 ق.ظ

نویسنده :بهار..✿

110-best day ever

110 تا پست گذاشتم تو این وبلاگ،ولی امروز از همه ی روزهایی که چیزی مینوشتم خوشحالترم ...
امیدوارم حال خوبم ادامه دار باشه و زهر نشه تو گلوم.

Storks are on way


+هنوز هیچکس چیزی نمیدونه و من رو زمین نیستم :)))))


نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 13 شهریور 1397-03:54 ق.ظ

نویسنده :بهار..✿

109

زین پس خانوم دکتر صدام کنید لطفا


پ.ن:تُف تو ریا و تظاهر


نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 29 خرداد 1397-05:10 ق.ظ

نویسنده :بهار..✿

108

آب زنید راه رااااا ....

نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 3 خرداد 1397-12:10 ق.ظ

نویسنده :بهار..✿

107

نامبرده بعد مدتها میخواد خانوادش رو ببینه خوشحاله

نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 23 اسفند 1396-11:29 ب.ظ

نویسنده :بهار..✿

106

الان فقط دوتا ترس تو زندگیم دارم

اول اینکه،دیگه نتونم مامان بابام ببینم
دوم،خانوم جانم چیزیش بشه
بجز اینا،هرکس و هرچیز دیگه ای تو الویت دوم برام،کاش میشد به همه بگم


نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 14 دی 1396-08:59 ب.ظ

نویسنده :بهار..✿

105

کلاس دوم یا سوم دبستان بودم که یهو عشق و علاقه ی زیادی به کریسمس پیدا کردم

هی از من اصرار که درخت و کادو میخوام و از خانواده انکار :/
خلاصه سال نو میلادیم اومد و رفت،ولی من به خواسته دلم نرسیدم
عیدم اومد و رفت،روز تولدم از کلاس ژیمناستیک رفتم خونه مامان بزرگم دیدم تو تشت مسی برام سبزه کاشته و لا به لاش پر کادو و خوراکی کرده
نزدیکای عید بابابزرگم این ایده رو داده بود برای سر سفره هفت سین ولی سبزه اون اندازه که میخواست رشد نکرده بود پس گذاشتش برای تولدم



+همون سالها یکی ازم پرسید تو چجوری اینقدر بابابزرگت دوست داری،کاش بلد بودم جوابی که درخور روح بزرگ آقاجانم بود بهش بدم :(



نظرات() 

تاریخ:شنبه 9 دی 1396-04:24 ب.ظ

نویسنده :بهار..✿

104

من دوباره کنترات پست گرفتم،زمان بدرود گفتن فضای مجازی برای مدتها نزدیکه

امروز چندنفر دیدم امتحان داشتن،چقدر خوشحالم که امتحان و ندارم و چقدر ناراحتم که دانشجو نیستم :))
دوستم میخواد بره کلاس ترکی،به منم پیشنهاد داده برم.خودم دودلم،دوست دارم اگر قرار باشه زبان دیگه ای یاد بگیرم عربی باشه،ترکی زیاد به کارم نمیادولی باز فکر میکنم به خودم باشه که کلاس نمیرم،حداقل برم با این یه فعالیت مثبتی داشته باشم



نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 3 دی 1396-04:02 ب.ظ

نویسنده :بهار..✿

103

امشب شب کریسمس و من وسط یه مشت آدم شاد و سرخوش زانوی غم بغل گرفتم.

چرا؟
نمیدونم
یه چیز جالب راجعب دوستم فهمیدم اینه که از سرود کریسمس خوشش نمیاد.
من بخاطر موسیقی قشنگش میذاشتم و هی گوش میدادم(کلا خیلی به مناسبتا اهمیت میدم) و اون بیچاره هی خودخوری میکرد.
خلاصه که فهمیدم چون موزیک مذهبیه ایشون با شنیدنش کهیر میزنه و دچار تشنج میشه و منم از اون موقع براش البوم کویر گذاشتم،تا الان که خوب ارتباط برقرار کرده ببینم دور چندم بالامیاره
حالا قرار شده تو کریسمس ایو براش یا مقلب القلوب بخونم
یه خاطره ام یادم اومده از 8 9 سالگیم بعدا میگم


"هرچند که دیگه هیچکس به وبلاگستان نمیاد،ولی بابای دوستان"


نظرات() 

تاریخ:شنبه 18 آذر 1396-07:09 ب.ظ

نویسنده :بهار..✿

102

دوست بابام فوت شد،من نمیدونستم و پنج شنبه شب تازه فهمیدم بابا از چهارشنبه اومده تهران.

چون نمیتونست بیاد پیشم زودتر بهم نگفته بود.
جمعه هم خونه ی مادر بزرگم بود،اخر شب اومد خونه ما.
رخت خواب انداختم تو پذیرایی خوابیدیم،خیلی احساس خوبی داشتم
بابا امروز باز رفت خونه دوستش به بچه هاش سر بزنه،گفتم اگر مادرشون اجازه میده بیارتشون خونه ما.زنگ زد گفت میان باهام.
من تو تسلیت گفتن افتضاحم و اصلا نمیدونم چه ری اکشنی باید نشون بدم تو مواقع حساس.
رفتم ده دقیقه گریه کردم،بعد زنگ زدم به کامران گفتم من این کار کردم و الان پشیمونم،نمیدونم باید چیکار کنم
گفت نگران نباش،من میام یکاری میکنیم -_- 
حدود ده دقیقه بعد مهمونای کوچولوم اومد خونه،دوتا بودن یه دختر و یه پسر،6 و 9 سال.یه برادر 18 ماهه ام داشتن که پیش مادرشون مونده بود.
کامران دوتا انیمیشن گرفته بود و یه بازی فکری و یه کوه خوراکی.
خداروشکر روابط عمومی قوی کامران و عشق و علاقه ی ذاتیش به بچه ها باعث شد بهشون خوش بگذره،راجعب جایی که باباشون رفته صحبت کردیم،منم از بابابزرگم گفتم،گفتم عکسش دارم و باهاش حرف میزنم،وقتی بهم میخنده میفهمم
تا پنج دقیقه پیش اینجا بودن،بعد گفتن دلشون برای مامانشون تنگ شده و بابام بردشون خونه.
موقع رفتن حالشون بهتر بود و من فقط میتونستم براشون آرزوی خوشبختی و آرامش کنم.
خدای خوبم!
ما همه در برابر خواست تو تسلیمیم،اگر درد و رنجی قراره بهمون بدی صبر و استقامتشم بده،نذار کم بیاریم و ازت دور بشیم


نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 15 آذر 1396-06:00 ب.ظ

نویسنده :بهار..✿

101

از اینستاگرام بخاطر بیدار کردن ژن مقایسه گرم بدم میاد.

از دوشنبه که اون اتفاق افتاد تا همین دو ساعت پیش ده سال گذشت بهم.
همش به خودم میگفتم واقعا چقدر بدبخت و بی خاصیتم.ساعتها در رو خودم بستم،کامران ندیدم و خودخوری کردم.
تا پیج مادری دیدم که بچه ی 4 سالش فوت شده بود،زخم زبون خورده بود بازم شکرگزار خدا بود 
هعی خدااا...
خدایا بخاطر داده و ندادت شکر


نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 13 آذر 1396-06:48 ب.ظ

نویسنده :بهار..✿

100

فامیل خیلی دور کامران رو بعد دوسال دیدم،زل زده تو چشمم میگه آخییییی عزیزم،بچه دار نمیشی نه؟ 

منم بر و بر نگاهش کردم،چقدرررر پشیمونم،چقدرررر


نظرات() 

تاریخ:شنبه 29 مهر 1396-05:08 ب.ظ

نویسنده :بهار..✿

99

به چه عدد خوش یمنی رسیدم ولی چیزی ندارم بنویسم

علی الحساب ای دی اینستاتونو بدین من بیام فولوتون کنم ببینم چخبره


نظرات() 

تاریخ:شنبه 24 تیر 1396-01:54 ق.ظ

نویسنده :بهار..✿

98

من برگشتم

نمیدونم تو اینستاگرام تعاملات ادامه بدم یا نه،خیلی زندگی سخته


نظرات() 

تاریخ:جمعه 19 آذر 1395-03:57 ب.ظ

نویسنده :بهار..✿

97

ای کاش هوا هرروز برفی و بارونی بود 

نظرات() 



  • تعداد صفحات :8
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...